ارمغان

به دیوار بلند کوه خواهم رفت
که دستم را
به پای ابرش آویزم
که اشکم را
برد چون ارمغان عشق تا کوی اش

دیشب خوابهای بدی دیدم و تمام شب تو خواب ناراحت و مستاصل بودم و خلاصه تعبیر شد ..........
ساعت 9:30شب دوستم زنگ زد ..........یه قلب دیگه هم شکست و یه تیکه اش برای همیشه گم شد................
خدایا من نمی فهم چطور بعضی از افراد به خودشون اجازه می دن با احساسات دیگران بازی کنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چند تا آدم خوبه باقیمانده رو هم دیو کن اینجوری زندگی برای همه راحت تر می شه .. کسی رو می شناسم که از داخل ماشین یکی با موبایل طرف به BF شماره nامش زنگ میزد و اونقدر راحت نقش بازی میکرد که آب از آب تکون نمی خورد .......................................


من که با نوشتن اینها کمی تخلیه شدم ولی نمی دونم گریه دوستم تموم شده یا نه ؟

   + nava neshat - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۳۱

زندگی رسم خوشايندی است

من به سيبی خوشنودم
و به بوييدن يک بوته بابونه .
من به يک آينه يک بستگی پاک قناعت دارم .
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد .
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچين را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ريواس کجا می رويد
سار کی می آيد کبک کی می خواند باز کی می ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
مرگ در ساقه خواهش
وتمشک لذت زير دندان هم آغوشی .



زندگی رسم خوشايندی است .....

   + nava neshat - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٩

اندوه و شادی

هنگامی که اندوه من به دنيا آمد
هنگامی که اندوه من به دنيا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چيزهای زنده بالا گرفت و نيرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف .
من و اندوهم به يکديگر مهر می ورزيديم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتيم زيرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود .
هرگاه من و اندوه با هم سخن می گفتيم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رويا بودند زيرا که اندوه زبان گويايی داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود .
هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خوانديم همسايگان ما کنار پنجرها شان می نشستند و گوش می دادندزيرا که آوازهای ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهای شگفت.
هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتيم مردمان ما را با چشمان مهربان می نگريستندو با کلمات بسيار شيرين با هم نجوا می کردند . بودند کسانی که از ديدن ما غبطه می خوردند زيرا که اندوه چيز گرانمايه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم .
ولی اندوه من مرد چنان که همه چيزهای زنده می ميرند و من تنها مانده ام که با خود سخن بگويم و با خود بينديشم .
اکنون هر گاه سخن می گوييم سخنانم به گوشم سنگين می آيند . هرگاه آواز می خوانم همسايگانم برای شنيدن نمی آيند .
هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند .فقط در خواب صداهايی می شنويم که با دل سوزی ميگويند :ببينيد اين خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است .

وهنگامی که شادی من به دنيا آمد
هنگامی که شادی من به دنيا آمد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم ای همسایگان بیایید بياييد و ببينيد زيرا که امروز شادی من به دنيا آمده است .بيايد و اين موجود سرخوش را که در آفتاب می خندد بنگريد .
ولی هيچ يک از همسايگانم نيامدند تا شادی مرا ببينند . ومن بسيار در شگفت شدم .
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام جار می زدم ولی هيچ کس به من اعتنايی نکرد .من و شادی ام تنها مانديم نه هيچ کس سراغی از ما گرفت و نه هيچ کس به ديدن ما آمد .
آنگاه شادی من پريده رنگ و پژمرده شد زيرا که زيبايی او در هيچ دلی جز دل من جا نگرفت و هيچ لب ديگری لبش را نبوسيد .آنگاه شادی من از تنهايی مرد .
اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به ياد می آورم . ولی ياد يک برگ پاييزی ست که چندی در باد نجوا می کند و سپس صدايی از او بر نمی آيد.

   + nava neshat - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٧

 

ِYou are a wonderful worthy and loveable person

Appreciate that about yourself
No one has ever been ,or ever will be,quite like you
You are an individual
an original , and all those thing that make you uniquely you are deserving of love and praise.

   + nava neshat - ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٥

ستاره شناس

من و دوستم مرد کوری را ديديم که در سايه معبد تنها نشسته بود . دوستم گفت : ببين اين داناترين مرد سرزمين ماست .
آنگاه من از دوستم جدا شدم و به سوی آن مرد رفتم و درود گفتم . پس با هم سخن گفتیم .

لحظه ای بعد من گفتم می بخشید که می پر سم ولی شما از کی کور شده اید ؟

من کور به دنيا آمده ام .

گفتم چه رشته ای از دانش را دنبال می کنيد ؟
گفت من ستاره شناسم .
آنگاه دستش را روی سينه گذاشت و گفت :

من همه اين خورشيدها و ماه ها و ستاره ها را رصد می گيرم .

   + nava neshat - ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٤

عبور بايد کرد

عبور بايد کرد
و هم نورد افق های دور بايد شد
و گاه در رگ يک حرف خيمه بايد زد .
عبور بايد کرد
و گاه از سر يک شاخه توت بايد خورد .

بنظر من طول روابط انسانها مهم نیست مهم عرضشه ...

******************************
این وب لاگ کوچولوی من می دونم خیلی ساده و ابتدائی ولی این که سرویس مبلمان و جواهرات و... نیست که سر چشم و همچشمی دائم قالبشو عوض کنی گل و پروانه و غورباقه توش با اشارگر ماوس حرکت کنند خلاصه اینکه تا وقتی ازش خسته نشم تغییرش نمی دم ....
**********************
از طلا بودن پشمیان گشته ام مر حمت فر موده مارا مس کنید ....
دیگه از خوب بودن خسته شدم با خدا هم قهرم


همین که این خط رو تایپ کردم با لج خواستم از کامپیوتر دور شم ولی :))))))))))) با مغز داشتم می خوردم زمین


صرفنظر از تلاشی که برای نيافتادن انجام دادم .. بميرم هم برام مهم نيست

خب به اندازه کافی چرنديات سر هم شد برای امروز کافيه ..

   + nava neshat - ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢۳

باران

سلام اي غرابت تنهائی
اتاق را به تو تسليم می کنم
چرا که ابرهای تيره هميشه
پيغمبران آيه های تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب می داند......

!!!همين حالا شنيدم که اردبيل برف باريده !!!! نمی دونم اين بهار ما که زمستون شده به کوری چشم کی بايد حساب شه!!؟؟؟؟

ديروز که باران شديدی می باريد من به همراه دوستان گل و باحالم طبق قرار قبلی راس ساعت ۹ صبح در مقابل چشمان متعجب همه زديم بيرون يه آلاچيق خکشل پيدا کرديم و کنار صدای پای آب رودخانه و صدای زیبای بارون که به سقف آلاچیق می خورد روز خوبی رو کنار هم گذروندیم ...
البته من که به شخصه عا شق سرمام ولی آخراش همه خيس شده بوديم و آتيش هم جوابمون کرده بود :) صرفنظر از تصادف خنده دار و کوچولوی که برای يکی از بچه ها رخ داد همه چيز عالی بود .....
دارم فکر می کنم تا چند ساله ديگه ما کنار هم می مونيم؟؟؟؟
واقعا که بايد قدر لحظات رو دونست...

   + nava neshat - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٦

 

خود نه از اميد رستم
نی ز غم٬
وين ميان
خوش دست و پائی

می زنم.........

   + nava neshat - ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٠

 

اين شعر مسافر سهراب رو صد بار خوندم ولی باز هم برام تازه و دوست داشتنیه ....
............
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
«چه سیب قشنگی !
حيات نشئه تنهايی است . »
و ميزبان پرسيد :
قشنگ يعنی چه ؟
- قشنگ يعنی تعبير عاشقانه اشکال
و عشق ٬ تنها عشق
ترا به گرمی يک سيب می کند مانوس .
و عشق و تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ٬
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن .
و نوشداروی اندوه ؟
- صدای خالص اکسير می دهد اين نوش .
.......
...........................
و عشق صدای فاصله هاست .
صدای فاصله های که
غرق ابهامند .
-نه ٬
صدای فاصله های که مثل نقره تميزند
و با شنيدن يک هيچ می شوند کدر .
..............................

جدا که خوب سهرابی بود خـــــــــــــــــــــــــــوب !

هميشه از روزهای جمعه بدم می آد سکوت خاصی داره اين روز .... بسه هر چقدر ناله کردم بهتره ترتيبه اين متنو بدمو برم سراغ flash

   + nava neshat - ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٩

به تماشا سوگند

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای د ر قفس است .

اولين باره که می خواهم تو وبلاگی که هنوز اسمی هم نداره چیزی بنویسم ...یادمه آخرین داستانی که نوشته بودم در دوران دبستان بود نویسنده ای بودم برای خودم .........بعد اونم تنها نوشته هام انشاء بود و از اين قبيل ...حالا با اين همه سابقه و افتخارات فوق الذکر
با يه اعتراف شروع می کنم ...
من بی ظرفيت از ديروز ثانيه شماری می کردم که بيام سراغ اين نوزاد و توش چيز بنويسم ..
به همین خاطر می خواهم سوار بر اسب استعداد نویسندگیم چهار نعل و تخت گاز یه حکایت رو که روزگاری به دوستم شیخ مصلح الدین هدیه کرده بودم اینجا بنویسم :

اهم اهم .... معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی ٬ تلخ گفتار ٬ بدخوی ٬ مردم آزار٬ گدا طبع ناپرهيزگار ٬ که عيش مسلمانان بديدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سيه کردی .

جمعی پسران پاکيزه و دختران دوشيزه بدست جفای او گرفتار . نه زهره خنده و نه يارای گفتار .گه عارض سيمين يکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورين ديگری شکنجه کردی .

القصـــــــــــــــــــــــــــــــه شنيدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را بمصلحی دادند پارسای سليم ٬ نيکمرد حليم که سخن جز بحکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی .

کودکان را هيبت استاد نخستين از سر برفت و معلم دومين را اخلاق ملکی ديدند و يک يک ديو شدند ٬ بااعتماد حلم او ترک علم دادند .اغلب اوقات بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی ..............


بله ومن مشابه اين داستان رو تو جامعه خودمون زياد ميبينم وباز به اين نتيجه می رسم که انگار ايرانی جماعت فقط زبان جبر و زور رو ميفهمند......
برای امروز کافیه .....
چه دل پری داشتـــــــــــــم خبر نداشتــــــــم

این بیت آخر از دوستم شیخ بود.............

   + nava neshat - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۸

 

سلام جرجی..............

   + nava neshat - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٧