شعله کبود

عنصر شفافی که در وجود ماست از همه کردار حتی از بهترین خواسته های که بر زبان آید و از گرانبهاترین تعلقات هنری ما دور می شود .

این عنصر اگر در ما با ذوق شاعری همراه گردد خود به تنهائی سرودی غنائی نمی سراید و مواهب پنهان خویش رادر قالب خطوط و رنگها نمی ریزد.

هر کس می تواند به نیروی افکار خویش با آن  به منازعه پردازد .اما در میان انسانها کسی نیست که بتواند به اجبار با ترسش مبارزه کند و یا دردش را به بازی گیرد یا اینکه با حس گرسنگی و تشنگی خود کنار آید و در میان مردم کسی نیست که بتواند آرزوهای خویش را تغییر داده و از شکلی به شکل دیگر در آورد یا رازهای خود را از جائی بجائی انتقال دهد.آیا در میان ما آنکه ضعیف تر و کوچکتر است می تواند بر قوی تر و بزرگتر تاثیری داشته باشد ؟

آیا برای وجودی که  زمینی است و نور می گیرد امکان دارد که در موجودی که آسمانی و ثابت  است تغییر دهدو این << شعله کبود >> را که پرتو افشانی می کند و دگرگون نمی گردد دگرگون سازد؟ شعله ای که جابجا نمی شود اما جابجا می کند فرمان نمی پذیرد اما فرمان می دهد.

 

   + nava neshat - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۳۱

بيفتم می افتم

واقعا که عجیب ترین موجودات  انسانها هستند . آدم گاهی حس می کنه حتی خودش رو  درست  نمی شناسه !

 

در نقطه  تنهایی ایستاده ام

و به عظمت آن  می نگرم   

با آنکه می دانم چه آسان می توان آنرا در هم شکست . 

 

 

****************

یه فرشته کوچولو رو تصور کنید با موهای صاف کوتاه و یه  صورت گرد کوچولو در حالیکه از صندلی آویزون بود داد می زد :  بیفتم میافتم  بیفتم میافتم ......   چه دنیای زیبایی دارن این بچه ها 

 

 

   + nava neshat - ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٩

 

روز مادر مبارک .

جا داره يادی کنم از عزيزانی که به نوعی کنار مادراشون نيستن .

مطمئنا شما بهتر قدر اين موجودات رو می دونين !

   + nava neshat - ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۸

خداياااا

من از الان برای فردا هیجان زدم  البته نه بخاطر روز مادر چون هنوز چیزی نگرفتم ولی من فردا برنامه خاصی دارم که  از الان براش ثانیه شماری می کنم

 خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چی می شه  لطفا اون چیزی که من می خوام  بشه ؟؟؟؟

واقعا پر رویه که آدم هر وقت یه چیزی می خواد یاده خدا کنه ولی خب دیگه    خدایاااااااااااااااااااااااااااااا

   

 

 

   + nava neshat - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٧

عدل

خدایا چی می شد من پسر به دنیا می اومدم؟؟؟؟؟؟

با تمام دردسرهای که این موجودات معتقد ند که باید از سر بگذرونند حداقل دنیا برای اونهاست

زنها اولین چیزای که یاد می گیرند اینه   مواظب باش. خوب بشین  . دختر اینقدر شیطون !! پسری مگه ؟؟؟  عزیزم عیبه بلند نخند !! ولی گریه هرچقدر دوست داری اشکالی نداری

با این همه اعتماد به نفسی که به ما آموزش می دهند نمی دونم چرا باز ناشکریم ؟؟؟؟؟؟

اصلا هفته گرامیداشت زن هم چشمونونمی گیره  باز توقع داریم

یادمه سال 72 اولین سالی بود که روز مرد (روز پدر ) اعلام شد می بینین اینجا هم حقوق آقایون رعایت شد

حکومت عدل علی رو به عینه می شه دید !!!

................

............

 

 ******

تمام عمرم باهاش جنگیدم مسخره اش کردم امکان وجودش رو رد کردم ولی آخرش به مسخره ترین شکلش رومو کم کرد !!!!!!!!!!!

******

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور هیچ  ملایم را

به من نشان بدهید .  

 

   + nava neshat - ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٦

الجن

این ماجرا رو از یه مجله خوندم نظر شما چیه؟ ؟؟؟

 

 

صحبت از مهدی عباسی ده ساله دانش آموز کلاس چهارم دبستان در منطقه دستگرد قداره  از توابع شهرستلن خمینی شهر  است که تا اصفهان 5 کیلومتر فاصله دارد  پدرش کارمند یکی از هتلهای اصفهان است ........

در روستای یاد شده لازم نیست به دنبال آدرس خانه عباسی بگردید چرا که همه می دانند آن خانه کجاست و درباره اتفاقات آن خانه صحبت می کنند .

.......

.................................

مهدی می گویید : هر کجا که قدم می گذارم شیشه ها از داخل شروع به شکستن می کنند !!

 

پدرش می گوید 17 شیشه  از منزل ما در یک لحظه شکست و به علت  سرمای زیاد خانواده را به منزل همسایه بردم اما شیشه های آنها نیز شکست ..........

پس از سه روز تصادفا مهدی را به خانه خاله اش فرستادم یک ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند : شیشه های خانه ما خودبخود شکسته است دیگر بر این باورم شد که این موضوع به مهدی ارتباط دارد .

.............

.......................

به مهدی می گوییم :مهدی جان فکر کن ببین چه اتفاقاتی افتاده از ابتدا برایمان بگو !

به گوشه ای خیره می شود انگار خجالت کشیده که در این سن کم این همه به او توجه شده ...

..

ومهدی لب باز می کند :

آنها 5 نفر هستند دوستان من هستند .لباس سیاه می پوشند مثل ما انسان ها هستند البته من واضح نمی توانم صورتشان را ببینم اما یک تفاوت دارند که پاهایشان مانند بز یا گوسفند سم دارد

آن ها با من دوست هستند اما اگر حرفهایشان را گوش نکنم اذیتم می کنند دفعه اول من رو با سنگ زدند که بابا مرا به دکتر برد ..

...

ومهدی می گوید  : از شب اول که آنها شیشه های  ما را شکستند من با آنها دوست شدم آنها چشم مرا می بندند و مرا به این ور آنور می برند

.......

..........

پدر در اد امه می گویید مهدی را گاهی اذیت هم می کنند برای مثال به او می گویند شبی  سه بسته سیگار باید بکشی !!!!!!!!!!!!(عجب جنهای نابابی    )

اگر من اجازه نمی دادم شیشه ها می شکست و تنها یک شب اجازه دادم چرا که می دیدم  مهدی اذیت می شود ویا این که شبی 3 کیلو خیار بخور !!!

خود مهدی می گوید: دو نفرشان سن زیادی دارند یکی شان 1200 سال و دیگری که خیلی با من صمیمی است  700 سال دارد و نامش زقیه است !!.............

مهدی می گویید آنها به من گفتند ما جن هستیم  اما نام ما را جن صدا نزنید به ما الجن بگویید ........ 

 

 

   + nava neshat - ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٤

 

 

این غار زماتی که خیلی ناراحت بودم به توصیه یک دوست بوجود اومد بعدش کم کم بهش عادت کردم راستش قبلش نظرم این بود که فقط دیونه هان که وبلاگ می نویسن   چون به نوعی با خودشون حرف می زنن ولی حالا میبینم که اشتباه  فکرمی کردم این یه دوستیه که همیشه کنارته  قابل اعتماده  صادق و یکرنگه 

 

**********************

وقتی دوست مهربونی مثل کیمیا باشه آدم تو غار تنهایی هم تنها نمی مونه ممنونم کیمیای عزیز و اوامرتون اجرا شد

 

**********************

خاکستر مردگانی که چند روز پیش سو زاندیم در بهار گیاه می شود و می روید .پسری که در شب حمله ناپدید شد به کودکانی مبدل می شود که آزادانه در خیابان ها ویران می دوند و سرشان را با حمله به مکانهای ممنوع و خانه های نا شناخته گرم می کنند .اکنون تنها کودکان توانسته اند بر فشار آن فاجعه غلبه کنند زیرا آنان گذشته ای ندارند... برای آنان  تنها اکنون مهم است . پس ما مثل  آن ها عمل خواهیم کرد .  

 

 کوه پنجم -کوئليو

   + nava neshat - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۳

باران

خلاصه گرما گورشو گم کرد ومن امروز حدود دو ساعتی تو باران که نمی شد گفت شاید پودر باران ! پیاده روی کردم و جدا  لذت بخش بود می بینید به چه چیزهای دلخوشم

 

 

سراب

 

آفتاب است و بیابان چه فراخ!

نیست در ان نه گیاه و نه درخت .

غیر اوای غرابان دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت .

 

در پس پردهای از گرد وغبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود می بیند

آدمی هست که می پوید راه .

 

 

تنش از خستگی افتاده ز کار .

بر سر و رویش بنشسته غبار

شده از تشنگی خشک گلو .

پای عریانش مجروح ز خار

 

 

هرقدم پیش رود پای افق

چشم او بیند دریایی آب

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب .

 

سهراب سپهری

 

 

 

 

   + nava neshat - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۳

پيش داوری

مردی در یک مرسدس بنز لوکس رانندگی میکند .ناگهان لاستیک اش می ترکد .می خواهد لاستیک را عوض کند اما متوجه می شود که جک ندارد .

به دنبال کمک می رود فکر می کند : خوب به نزدیکترین خانه می روم و یکی قرض می گیرم و بعد با خودش می گوید : شاید صاحبخانه وقتی ماشین مرا دید به خاطر جک اش از من پول بگیرد . با چنین ماشینی وقتی کمک بخواهم احتمالا ده دلار از من می گیرد . نه شاید حتی پنجاه دلار چون می داند که من واقعا به جک احتیاج دارم . شاید حتی از موقعیت من سوء استفاده کند و صد دلار بگیرد .

و هر چه جلوتر می رود قیمت بالاتر می رود . وقتی به نزدیک ترین خانه می رسد و صاحبخانه در را باز   می کند مرد فریاد میزند :

 

تو دزدی !! یک جک که این قدر قیمت ندارد! مال خودت !

 

 

کدام یک از ما می توانیم بگوییم که تا به حال چنین رفتاری نکرده ایم؟

 

کوئليو

 

   + nava neshat - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۱

کلمه قدرت است

بنویس! چه یک نامه خاطرات روزانه یا یادداشتی موقع صحبت با تلفن اما بنویس !

با نوشتن به خدا و به دیگران نزدیک تر می شویم .

اگر می خواهی نقش خودت را در دنیا بهتر بفهمی بنویس . سعی کن روح ات را در نوشته ات بذاری حتی ا گر هیچکس کارت را نمی خواند یا بدتر حتی اگر کسی چیزی را بخواند که نمی خواهی خوانده شود .

همین نوشتن به ما کمک می کند افکارمان ررا تنظیم کنیم و پیرامون مان را واضح تر ببینیم .یک کاغذ و قلم معجزه می کند درد را تسکین می دهد رویا ها را تحقق می بخشد و امید های از دست رفته را باز می گردتند .

کلمه قدرت است .

کوئلیو

 

   + nava neshat - ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٠

فرشته

باز هم گرماااااااااااااااااا از گرما بدم می آد چون منو خونه نشین می کنه و باعث می شه برم سراغ  پائولو کوئلیو

هیچوقت نتونستم نویسنده ای خوبی بشم حتما مقایسه خنده داریه  اما چقدر راحت و سبک می نویسه  

..................

نوری در وسط دره ظاهر شد .فرشته نگه بانش نبود که اغلب صدایش را می شنید و به ندرت می دید .

فرشته ی خدا بود که آمده بود تا تسلایش دهد.

ایلیا گفت: دیگر این جا کاری از دستم بر نمی آید .کی به اسرائیل بر می گردم؟

فرشته گفت : آن گاه که بیاموزی دوباره ساختن را .اما به یاد آور کلام پروردگار را به موسا پیش از نبرد .از هر دمی بهره جوی تا از ندامت بگریزی .مویه مکن بر شباب از دست رفته ات .پروردگار شبهاتی ودیعه گذارده است در هر سال از عمر آدمی .

...............

.....................

ایلیا به پسرک گفت :

تمام نبرد های زندگی چیزی به ما یاد می دهند .حتا نبرد های که باعث شکست ما می شوند .وقتی بزرگ شدی میفهمی که از دروغ هایی دفاع کرده ای خودت را فریب داده ای یا به خاطر حماقت رنج برده ای . اگر رزم آور خوبی باشی خودت را به خاطر این ها  سرزنش نمی کنی اما نمی گذاری این اشتباهها دوباره تکرار شوند .

 

من هم فرشته می خوام   

 

 

*****

الان حدودا نیم ساعتیه که دارم سعی می کنم کانکت شم جالب اینه که از رو هم نمی رم یا اصلا وصل نمی شه ویا افتخار می ده اما به هیچ سایتی وصل نمی شه  مطمئنا ISP مربوطه مخابرات رو مقصر می دونه و مخابرات هم حتما گرمای هوا !!!!!!!!!! و یا شاید هم شیطان بزرگ رو !!!!!!

 

فقط اینو می دونم که تو ایران اشتباه کردن    عادی ترین چیزه چون براحتی می تونی دیگری رو مقصر بدونی و یا نهایت تقدیر رو.

 چند شب پیش در ادامه قطع یک برنامه زنده تلویزیونی مجری با خونسردی تمام این جمله همیشگی رو گفت : خب برنامه زنده است و مثل همه برنامه های زنده دیگر ممکن این اشکالات بوجود بیاید بعد خیلی  خودمونی گفت : شاید سیمی اینجا قطع بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی چرا طرز فکر ما اینه ؟ چرا نباید کسی جوابگوی این اشکالات باشه ؟؟؟؟؟؟

اگر  جامعه ما  عادت کنه که  برای هر حادثه واشکالی حساسیت بخرج بده (مثل گیر دادن به  لباس و قیافه مردم و زندگیشون !!) ضریب اشتباهات چقدر پایین می آد؟؟؟؟   

 

  خسته شدم صد رحمت به گرما من رفتم به کارهام برسم....... هر چی می کشم ار این اینترنتههههههههههههههههههههه

 

پرده سوم :!

الان ساعت دوازده شبه و من هنوز موفق نشدم من هم بدجوری گیر دادم عینه معتادین محترمی که مواد مصرفیشون دیر بشه    

نه نمیشه باشه تا فردا   

   + nava neshat - ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٠

زلزله

کاش زندگی آسونتر از این بود !

///////////

 

غزل

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

ه ا.سایه

 

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوشی می کنی

 

گمراه تر ز روح شرابی ودیده را

در شعله مینشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلا ئی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه میفشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

اورا  به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

 

فروغ فرخزاد

 

*****************

هوا بدجوری گرم شده و اصلا کوتاه نمی آد بدتر از همه مجبورم تا ساعت 5 برم بیرون

امروز با ادعای یکی که میگفت زمین لرزیده   با تعدادی از همکاران یاد خاطره بد زلزله سال 69 کردیم با تمام تلخی خاطره اون حادثه عکس العمل های هر کدام در ان شب  خنده دار بود

 خلاصه دوستی میگفت اون سال هم سال اسب بود وصحبت در باره غرش آسمان و رعد وبرق و.............. حسابی جو ترسناک و ناراحت کننده ای بود و من هم از فرصت استفاده کردم یهو پریدم گفتم زلزله زلزله

همه یه لحظه از جاشون پریدند و  کلی خندیدیم

ولی خودمونیم اگر حادثه ای مثل اون تکرار بشه ما چه تدابیری دیدیم ؟؟؟؟؟

 

 

   + nava neshat - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱۸

دوره

امروز می خواهم قسمتهای از کتاب زبان بدن راز موفقیت رو اینجا بنویسم اینجوری یه دوره ای هم برای من می شه (کاری که دوران تحصیلم هیچ وقت حتی موقع امتحانات  موفق به انجامش نشدم    )

موضاعات کاملا وابسته همند اما پراکنده یه چیزهای مینویسم :

یک مدیر میان سال شرکتی با رولرویز خود به یک فضای پارکینیگ باریک وارد می شد که یک مرد جوان با یک ماشین از شکل افتاده و کوچک خود سریع خود را به جای خالی موجود چپاند . در حالی که در ماشین خود را سریع قفل می کرد با نیشخند گفت : متاسفم پدر بزرگ دنیا به جوانان و تند روان تعلق دارد .

مرد تاجر بدون اینکه هیچ حرفی بزند با دنده عقب به کار خود ادامه داد و ماشین او را خرد کرد  و به پیاده رو انداخت . رولز خود را قفل کرد کارت تجاری  خود را به جوان عجول تسلیم کرد و سپس به آرامی گفت : بدون شک شرکت بیمه شما با من تماس خواهد گرفت . به هر حال اشتباه می کنید دنیا به زورمندان و ثروت مندان تعلق دارد.

این حکایت قانون قلمرو در نمایش های قدرت را کاملا روشن می سازد مهمترین راه در استیلای بر دیگران این است که فضای ارزشمند موجود کنترل شود

.......................

..................

مفید ترین این منابع در نمایش های قدرت و گفتار بی صدا این است که شش نکته اساسی زیر را که هم اکنون بدان می پردازیم در نظر بگیرید .

1-     فضا و جایگاه

2-     ارتفاع و جایگاه

وقتی نوبت به جایگاه می رسد  مردان بلند قد از یک شانس موفقیت مادرزادی بالاتری برخوردار می شوند زیرا طبیعتا فضای بیشتری را اشغال می کنند همچنین به نظر قدرتمند ترو مسلط تر می نمایند .در بین سالهای 1968-1900  در میدان رقابت کاندیداهای ریاست جمهوری ایالت متحده همواره این بلند ترین آنها بوده که از میدان رقابت موفق بیرون می آمد......

اثر قد درموفقیت  زنان اثر کمتری دارد .مهمترین دلیل آن اینست که قد بلند تصور دیگران از هر دو قشر را به جایی رهنمون می سازد که خیال کنند آنها دارای خویی غیر زنانه و تا حدودی هیبت آورند ا

....................

3-     ثروت و جایگاه

4-     خسته شدم از تایپ کردن بسه دیگه    

****************************** 

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند .

 

 

   + nava neshat - ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٥

هديه

خانمی مقداری پول بر داشت تا پسرش را به سینما ببرد .پسرک هیجان زده بود و مدام از مادرش می پرسید چقدر طول می کشد تا به سینما برسند .

زن پشت چراغ قرمز توقف کرد گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود .آوایی به او گفت :تمام پولت را به او بده.

زن با آوا بحث کرد . به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد .آوا پافشاری کرد :همه پولت را بده.

زن گفت : می توانم نصف پولم را بدهم و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود .

اما آوا حاضر به بحث نبود : همه پولت را بده !

زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح بدهد.

اتومبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد.

گدا گفت : خدا وجود دارد و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است .غمگین بودم و شرمنده از گدایی . بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم . با خود گفتم :اگر خدا وجود دارد هدیه ای به من می دهد.

 

پائولو کوئلیو  

 

   + nava neshat - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٤

قصه ام دیگر زنگار گرفت

این شعر رو بخاطر  دوستی می نویسم که بهش ارادت دارم و همیشه منو تحمل کرده 

 

دلسرد

 

قصه ام دیگر زنگار گرفت :

با نفسهای شبم پیوندی است .

پرتوی لغزد اگر بر لب او

گویدم دل : هوس لبخندی است .

 

 

خیره چشمانش با من گوید :

کو چراغی که فروزد دل ما ؟

هر که افسرده به جان با من گفت :

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

 

 

خشت می افتد از این دیوار .

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ ،

سیل اگر آمد آسانش برد .

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف ،

سرنگون خواهد شد بر سر ما .

گاه می لرزد با روی سکوت :

غول ها سر به زمین می سایند .

پای در پیش مبادا بنهید ،

چشم ها در ره شب می پایند!

 

 

تکیه گاهم اگر امشب لرزید

بایدم دست به دیوار گرفت .

با نفسهای شبم پیوندی است :

قصه ام دیگر زنگار گرفت .

 

سهراب سپهری .

 

 

 

 

   + nava neshat - ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱۱

 

یه سئوال !! چرا اکثر آقایون اگر همسرانشون از نظرسواد و تحصیلات یا موقعیت اجتماعی یا هوش و خلاقیت و اعتماد به نفس  از اونها بالاتر باشند حالا  نگم دچار وحشت میشن باعث دغدغه فکری و نگرانیشون میشه ولی  هر چقدر نسبت به خودشون زیباترو یا  پولدارتر باشند خوشحالتر می شن؟؟؟؟؟؟؟

از اول بگم خواهش می کنم وصله فمنیست بودن به من نچسبونید ولی لطفا  بیطرفانه به سئوالم جواب بدین .

 

این شعر رو هم قبلا نوشتم اینجا ولی هک شد    حالا باز می نویسم

 

می خواهم بنشینم

در سایه سار بید

ابری

از من می گیرد

مجال نشستن را .

 

   + nava neshat - ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٠

 

تا نفس باقی است

من هوای تازه  را هر صبح

با تمام سینه می نوشم

تا اگر فریاد بردارم

در فضای تشنه میعاد

در کلامم جویی از پاکی روان باشد.

 

***

خدایا

قلبم را بسویت می فرستم

تکه های از آن را بردار

و به آن آرامش بده .

   + nava neshat - ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٠

 

عجيبه اين غار هم قاط زده  مديريت کاربرانش يه چيز رو نشون می ده و اين وب لاگ يه چيزه ديگه ....خب من هم از اين فرصت استفاده می کنم و همينجا اعلام می کنم که وبلاگم هک شده  به اين می گن کلاس تو دنيای وب لاگها

   + nava neshat - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٧

 

 

بطور اتفاقی کتاب جالبی به دستم رسید، زبان بدن  راز موفقیت    موضوع بینهایت جالبیه

 

اهمیت استفاده موثر از گویش بدن در موفقیت اجتماعی انسان کمتر از داشتن بلاغت و فصاحت در زبان نیست .شما می توانید در پیام های متنوع آن مهارت کسب کرده  بر ارتباطات رسمی غیر رسمی خصوصی و عمومی خود تسلط یابید اعمال این روش را در اصطلاح مدیریت اثر گذاری می گویند .

 

بعد از اتمام کتاب شاید قسمتهای جالبشو اینجا  بنویسم

 

اینم یه شعر قشنگ  از سهراب عزیزم :

 

تکیه گاهم اگر امشب لرزید

بایدم دست به دیوار گرفت .

با نفس های شبم پیوندی است :

قصه ام دیگر زنگار گرفت .

 

********************

دیشب وقتی که سرم  به دستم وصل بود یه تصمیم جدید گرفتم اینجا می نویسم تا همیشه یادم بمونه رودربایستی با مردم رو کنار بذارم نمی دونم چقدر موفق می شم !!

کسی می دونه تفاوت ادای وظیفه و دین به دیگران و رودربایستی با دیگران کجاست

 

 ********************   منظور از  سرم (سرم قندی ) نه کله مبارکم !

   + nava neshat - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۳