.::.

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

فکر می کنم کم کم دارم خطرناک می شم امروز داشتم لابلای چند صفحه دنبال مطلبی می گشتم که از اون مطلب کلمه backbone  یادم مونده بود که یهو به فکرم رسید گزینه find  رو اجرا کنم و جالبه برای لحظاتی اصلا تشخیص نمی دادم که این کتابه نه کامپیو تر ...

 

چند ساعت پیش یه تصمیمی گرفتم که نصف مشغو لیت ذهنیم رو از بین برد ولی مهمتر از اون روز جمعه است که با گذشت اون روز حسابی خلاص بشم تا بیبنییییییییییییییممم.....

 

   + nava neshat - ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۳٠

هذيانهای شبانه

هر غروبي، نشانی از طلوع هست .... بعد از ظلمت هر شبي، روزی نورانی می آيد .... و در پشت ابرها ......

 

 

اعتراف : این جملات زیبا رو از وب لاگ گیله مرد کش رفتم                   

 

/////////

 

امروز روز کاری سختی بود و من قاعدتا  الان باید از زور خستگی خواب باشم ولی اصلا خوابم نمی آد کلی وب لاگ خوندم ومطالب مختلف....

  سریال مزخرف با من بمان هم رو که  شکرخدا  تموم شد رو هم دیدم  حیف که نگار و فرامرز حال این دختره مغروره خودخواه رو نگرفتند    .جالبه یادم اومد که هنوز شام هم  نخوردم . کلی برنامه های مختلف تو مغزم رژه می رن که نمی دونم باید چکار کنم

یه دوست هم بهم زنگ زد که با شنیدن صداش هم خوشحال شدم و هم ناراحت !!! راستی اگر کسی یا چیزی که شما دوسش دارین  ولی اطرافیانش  یادآور خاطرات بدی باشند  برای شما چکار می کنید ؟؟دیگه سراغش رو نمی گیرید یا تحمل می کنید ؟؟؟؟؟؟

نوشته هام بیشتر به هذیون شبیه شده اوکی !! اسمش رو می ذارم هذیانهای  شبانه   

 

   + nava neshat - ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٩

يه کمی لمپنيييييييی

 

پیروزی تيم غيور استقلال مبارک باد

   + nava neshat - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٥

وب لاگ همگانی

 سلام

این وبلاگ همگانی رو تنبل معرفی  کرده که چیز جالبی می شه اگر دوام بیاره ..

 

من که توش نوشتم نظر شما چيه ؟؟؟؟؟

   + nava neshat - ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٥

 

و عشق

صدای فاصله هاست .

صدای فاصله های که

                     غرق ابهامند .

...

 

********

چند روزی که زمان رو گم کردم چون ساعتم خراب شده و بچه های کلک کلاس دیروز از این مسئله سوء استفاده کردند و بعد از انتراک , ساعت دیواری رو 40 دقیقه جلو بردند وبه همین سادگی سرم رو گول مالیدند

 

 بهرام که گور می گرفتی همه عمر                دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

   + nava neshat - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٤

گير چهار خطه !!! *۲

سلام سلام  100 تا سلام

 

امشب  می خوام عقده گشایی کنم آخه یه سری نظر بودم چند بار اومدم تو یه وبلاگ بنویسم گفتم درست نیست باعث رنجش کسی بشم صرفنظر کردم آخرش تصمیم گرفتم  تو  این غار کوچولویی خودم بنویسم  

 

 از این وب لاگ های که با هزار شاخ و برگ به اتفاقهای روزانه و بیشتر اوقات قصه سرائی فقط می خوان از خودشون تعریف کنن حرصم می گیره ( البته بخاطر تعریف و تمجید های که از خودشون می نویسند) با هزار کلک هم جوری می نویسن که شناخته بشن

 اگر جای رفتن و با کسی شو خی کردن حتما ذکر می شه که اون آقا 60 ساله بوده و هر شرکت و اداره ای که تشریف می برن رییس شرکت که اتفا قا جوان و خوش تیپ و مجرده به هشون نظر پیدا می کنه (   چی گفتم ) و ایشون هم بدون استثنا طرف رو خیط می کنن و بسیار باسوات و باکمالات هم هستن و ایضا عنصر مفید اجتماع  

بابا بس کنین تو رو خدا  حالا یه چند مورد ازدواج بلاگی پیش اومده شما فکر کردین چه خبره

البته خودم بارها گفتم وب لاگ باید محیط کاملا آزاد برای نوشتن  باشه ولی خب اینو نمی نوشتم خطرناک بود

 

///////////////////////////////

 

زندگی معرکه ایست که پایان ندارد

وقتی صدای یکنفر کم کم ضعیف می شود صدای جوانتری

رشته داستان را در دست می گیرد

و ادامه می دهد ...........  

 

   + nava neshat - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٠

اعتماد پريم

با عرض معذرت این متن دیشب قرار بود با عنوان اعتماد پست شه که خلاصه عوضی اشتباه شد و نت از همون وقت قات زده تا حالا ... خلاصه بازم شرمنده

 

///

رنج گل بلبل کشید و حظ آنرا باد برد

                      بیستون را عشق کند و شهرتش فر هاد برد

 ****

 

تا حالا شده به کسی بخاطر خو بی بیش از حدش شک کنید ؟؟؟؟

جدا این بدترین عادت منه که به افراد خیلی دیر اعتماد می کنم البته بنظر می رسه گاهی هم حسن باشه 

 

   + nava neshat - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٠

اعتماد

   + nava neshat - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٩

با چشم های نور

 

در افتاب نشستم

و بازوان خسته ی دیوار را

با چشم های نور

 بوسیدم

تا سایه های پلید مصیبت را

تا دور

       دور

             دور

                    براند .

 

 من گفتم کار زیاد رو دوست دارم ولی دیگه نه اینجوری  یه پروژه ای بود (یکم هم من کلاس بذارم کی به کیه ) که فکر می کردم ظرف یک هفته تا 12 روز می شه تمومش کرد ولی حالا با توجه به نظم و ترتیب و مسئولیت پذیری  که همه ما شاهد وجود اون مخصو صا  تو ادارات  کشور عزیزمون هستیم فکر می کنم یک ماهی گرفتاری دارم   بدتر از همه شروع ترمه و جلسات اول کلاسها و کارهای غیره و ذالک  .... خدا به خیر کنه جدا برا بچه های بیگناهی که باید منو تحمل کنن

 

   + nava neshat - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱۳

مژده

مژده

پرنده می خواند

و خط آوازش

تمام جاده های بی انتهائ دریا را

به گریه آورده است .

 

دکتر فریدونی

*****

سلام به همه

من اين کيميا رو خيلی دوست دارم يکمی هم ازش حساب می برم  به همين خاطر هم همينجا اعلام می کنم حالم حسابببببببييييييييييييييييييييييی خوب شده اصلا داد می زنم  مردم از خوشيييييييييييييييييييييييی

خوشبختانه زندگی به من ياد داده که سريع ترميم بشم مثل دم مارمولک

   + nava neshat - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱۱

 

امشب سر درد بدی دارم حتی حوصله خوردن مسکن رو هم ندارم یکی لطفا پیدا شه منو بکشه ( تو ضیحات: وزنم 55 کیلو ه و تصویرم رو هم نمی خوام   )

یه خورده هم نق بزنم بد نیست

1-     حالم از کسانی که دیگران رو احمق فرض می کنن بهم می خوره  

2-     چرا موقع بدنیا اومدن و از دنیا رفتن  کسی نظر ما رو نمی پرسه ؟؟

3-     ..  

 

   + nava neshat - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٠

:)

حکایت من این روزها شده حکایت اون بابایی که میگفت : نمی دونم ساعت1 1 با 1 نفر قرار دارم یا ساعت 1 با 11 نفر   

 

*******************

 

احتمالا آموزشهای مختلفی رو تو نت دیدن حالا می خوام آموزش نگهداری از بچه ها (سر کار گذاشتن ) رو به کمک تکنولوژی اینجا بنویسم

مواد مورد نیاز    

1-                                          windows xp

2-                                            folder  يه پر از تصاویری که بچه ها خوششون بیاد

3-                                          آموزش کلیک کردن به بچه  

 

خب حالا رو یه تصویر  دابل کلیک کنید و بعد کلید   F11 رو بزنید  وقتی نمایش تصاویر شبیه اسلاید شروع شد ماوس رو بدین دست بچه و برید سراغ کارهای خودتون

نمی دونید با هر بار کلیک ماوس و تغییر تصویر بچه چه لذتی می بره 

 

البته اینو بگم این فقط نیم ساعت اثر داره بعد اون باید با هاش برقصید  

 

   + nava neshat - ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۸

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

 

دیدم این غار خیلی بد و غمگین و بی مزه شده برخلاف خودم چون تو زندگیم خودم خیلی متفاوت با این غار تنهایم و فقط به این غار که می رسم اینقدر غر می زنم خوبه حالا این صفحه خواننده چندانی نداره و طفلک دوستان خوبم که این چرندیات رو می خونن

این هفته اونقدر کارم زیاده که حتی نمی تونید تصور کنید و من خوشحال از این موضوع

من اونقدر خستگی ناشی از کار رو دوست دارم که حدی براش نیست در کنار سختیش احساس خوشایندی  داره

 

 

لب دریا برویم

تور در آب یندازیم

و بگیریم طراوت را از آب.

 

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

 

سهراب سپهری

 

 

 

 

 

   + nava neshat - ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٥

:(

راستش هر چی فکر می کنم نمی فهم چه وقت و کجا اشتباه کردم اصلا قرار نبود اينطوری بشه ولی شد هر چی می گردم برای پيدا کردن راه فراری و گريزی فايده ای نداره  اصلا بدلخواه من نيوموده که حالا به دستور من بره ...
احساس عجيبی دارم که نمی دونم چيه ولی می تونم بگم برآيندی از احساس مثل خر تو گل موندن و رو ابر ها راه رفتنه !!!!!!

   + nava neshat - ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۳

..

تو نمی توانی انديشه های دريايی مرا در يابی ومن هم نمی خواهم که تو دريابی .می خواهم در دريا تنها باشم .

جبران

   + nava neshat - ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢