بايد إستاد و فرو آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر براه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه

به در کوفتن ات پاسخی نمی آید .

   + nava neshat - ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢۸

 

دلم برای خودم می سوزه ..................


*******************
به نقل از يه دختر کوچولوی ۶ ساله که به تازگی صاحب خواهری شده:

مامان این بچه خیلی نازه ببین سرش چه قشنگه عینه نارگیل می مونه دلم می خواد یه چکش بیارم نصفش کنم



*******************

   + nava neshat - ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٥

حال بهم زن اما جالب !

 

روزی حکیم دانا و سالخورده می بیند که که شاگرد سو گلی اش چند روزی  است که بی تابی می کند و از خود بیخود شده است خوب که دقت می کند می فهمد که اوعاشق شده حکیم پس از تحقیق نام و نشانی آن دختر را می یابد و می فهمد که او کنیزی است در فلان محله. حکیم که بسیار شاگرد خود را دوست دارد و می خواهد به او حکمت و عرفان را عملا  بیاموزد  تصمیم می گیرد که از همین موضوع استفاده کرده میزان عشق او را به کنیز بسنجد .

حکیم سالخورده دست به کار می شود و طوری به داخل آن خانه راه می یابد و در جلسات ملاقاتش در حالی که به راهنمایی اهل منزل می پردازد دارویی نیز در غذای کنیزک می ریزد که وی را دچار اسهالی شدید میکند .دختر بیچاره که چنین می بیند دست به دامن پیر مرد می شود و او به دختر می گوید هیچ ناراحت نباش که تا دو روز بعد درمان خواهی شد فقط سعی کن مواد دفعی خود را در ظرفی  جمع کنی تا من از روی معاینه آنها بتوانم معالجه ات را پیگیری کنم حکیم دو روز بعد دخترک را  درمان می کند واو که رنجور و زرد و لاغر شده بود بواسطه ضعف و بیحالی که داشت از صاحبش اجازه گرفته و جند روزی را به استراحت می پردازد از طرفی حکیم بدنبال پسرک می فرستد و به او مژده می دهد که  به قیمت گزاف آن کنیز را خریده و آزادش کرده است و حالا تو می توانی با خیال راحت او را به همسری خود درآوری جوان که از شدت شوق می خواهد قالب تهی کند بی تاب است که معشوقش را ببیند اما...همین که با چهره زرد و پژمرده دخترک روبرو می شود گویی آب پر از یخ روی سرش می ریزند و طوری جا می خورد که می خواهد دنیا دور سرش به چرخش در آید به خود آمده و از حکیم می خواهد که اندک روزی را صبر کند تا بتواند  بیشتر روی موضوع مطالعه کند!!!!!!!!!!

حکیم می گوید :ای پسر مگر این همان نیست که تو از عشقش بیمار شده بودی ؟پس چرا حالا میلت به او کم شده است ؟

سپس دستور داد تا آن ظرف متعفن رابیاورند جوان با دیدن آن ظرف خود راکنارکشید حکیم به وی گفت از آن دختر زیبا فقط همین ها کم شده باقی در وجود او در سر جایش  است آیا تو که اکنون دیگر که او را نمی خواهی پس عاشق اینها بودی ؟

  

 

   + nava neshat - ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٧