سریال پرستاران سریال پر طرفداره خونه ماست هفته قبل یکی از بیماران خانمی بود که وقتی دست کسی رو می گرفت آینده اون شخص رو می دید و می گفت که خیلی سخته وقتی آدم سوختن شوهرش رو تو آتیش می بینه و مرگ عزیزانش رو  . من عجیب یاده بچه گیهای خودم افتادم اونوقتها خیلی از وقایع قبل اینکه اتفاق بیفته من می دیدم مثلا دوستم که داشت می دوید رو یه لحظه می دیدم که افتاده و از پاش خون می آد چند ثانیه بعد این اتفاق می افتاد .اکثرا قبل این که گوشی تلفن رو بردارن می دونستم پشت خط کی هست و بدتر از همه وقتی کسی بهم دروغ می گفت کاملا متوجه می شدم این بدترین قسمتش بود چون دلیل موجه ای برای نقض حرقش هم نداشتم و این بود که برای این که کار بالا نگیره معمولا اعتراضی نمی کردم ونتیجه اش این شد که به شدت از دروغ متنفرم .... بعدها که بزرگتر شدم فکر می کردم که از حرکات بدنی طرف متوجه می شم اما متوجه شدم حتی اگر شخص رو نبینم هم باز فرقی نمی کنه ....

*******************************************

یادم باشه دنیا کوچکتر از اونی هست که بشه هر کاری خواستم انجام بدم و یه گوشه مخفی شم و زندگی خودم رو کنم .......

یادم باشه اگر خواستم به کسی ضربه ای بزنم تو چشماش نگاه کنم علتش رو بهش بگم و با تمام قدرتم ضربه رو بزنم نه اینکه نقاب بزنم و یا از پشت سر ضربه بزنم ........

یادم باشه .................................................................................................................

   + nava neshat - ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱

 

یه رشته ارتباطی که اصلا نمی دونم از چه جنسی هست ول کن من نیست شاید از جنس حماقت باشه شاید عشق...خط باریکی بین عشق و حماقت وجود داره که تشخیصش خیلی سخته بستگی داره بیننده از کجا بهش نگاه کنه ... حتی به جنس بیننده و نوع نگاهش  هم بستگی داره ...توضیحش سخته ......

   + nava neshat - ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٩

 

امروز از اون روزهاست...... به قول آقای طلوعی خورشید هم کفاف دلم را نمی‌دهد ............بعد از کلی برنامه ریزی برای این هفته متاسفانه بدترین اتفاقات رو پشت سر گذاشتم تکرار بعضی خاطرات بد زندگی به مراتب سخت تر از خود اتفاقه   چون دو موضوع مطرحه یکی خود اتفاق و یکی مرور خاطرات تلخ .......... بهر حال این هم می ذارم به حساب همون جمله معروف این نیز می گذرد .....

*************************************

   + nava neshat - ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٤

حافظ خلوت نشین

این شعر خوشگل فال منه  تعبیرش چی می شه ؟؟؟؟

   حافظ خلوت نشین دوش به میخنه شد       

از سر پیمان برفت با سر پیمتنه شد 

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

   + nava neshat - ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٢

باز هم فقط گلها بخوانند!


دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آأرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :

 " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "

   + nava neshat - ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٢

 

معمولا سعی می کنم به افرادی اینجا نظر می ذارن سری بزنم حالا سایه عزیز چون آدرسی نذاشتی اینجا برات می نویسم

 ممنونم ازت و ای کاش می تونستم مطالب شاد و سر زنده ای اینجا بزارم که حداقل با خوندنش یه کمی انرژی مثبت بگیری نه این که سریال آه و ناله بخونی .

اما فکر می کنم دیگه انرژیم حتی برای حفظ ظاهرم تو این صفحه و صفحه زندگی واقعیم تموم شده ....حکایت مسخره ای شده ... در روز  هزاران بار برای هزاران نفر  این قضیه اتفاق می افته اما شاید  اشکال از منه که انگاری با همه فرق دارم ... و شاید هم حکایت ٬حکایت اولین هاست ....وگرنه من هم می تونستم اونقدر بخندم در جواب متنی که برای نوشتن هر کلمه اش گریه کرده بودم ....من هم می تونستم عینه همه آدمهای دور و برم زندگی کنم و دلخوش کنم به چیز های که اصلا برام ارزش محسوب نمی شه .......اما متاسفانه یا خوشبختانه اینجا تنها جایی هست که می شه راحت حرف زد ٬گوش مجانی پیدا کرد برای شنیدن این حرفها  .......  یا باید تمام عمرم تو این فاز بمونم یا من هم بشم عینه بقیه .... سعی می کنم تا زمانی که نتونم مطلب شادی بنویسم اینجا چیزی حداقل از خودم ننویسم ....

   + nava neshat - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۱

 

دبیرستان که بودیم دبیر امور فرهنگی ما کمی تا قسمتی خل وضع بود و هر وقت وارد کلاس می شد از وسط کلاس شروع می کرد :بچه هااااااااااااااااااا من دیشب خواب دیدم .... و هر هفته ما داستان خوابهاشو تو هفته جاری  گوش می کردیم و گاهی خوابهای رو که سالهای پیش دیده بود  و خوابهاش شده بود سوژه مدرسه .... حالا حکایت من شده حکایت همون خانوم معلم ...چون هر شب دارم خواب می بینم و خوابهای که خیلی واضح و عجیبن !!!

بیچاره دلم براش می سوزه اگر حال روز و ذهن مغشوشی مثل من داشته !

راستی نمی دونم اون اول خل وچل شد بعد خواب می دید ؟؟زیاد خواب دید بعد خل و چل شد ؟خل و چل بود خواب هم زیاد می دید ؟؟؟؟؟

. / . / . / . / . /

باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم.
مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

   + nava neshat - ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۸

کار فرهنگی

من موندم این متن رو باور کنم یا نه!!!! ؟؟؟؟

فقط گل‌ها بخوانند! 
از شنبه اول ارديبهشت ماه جلالي، همزمان با روز شيخ اجل سعدي شيرين‌گفتار، نيروي انتظامي از مرحله گفتار با بدحجابي يك كَمَكي به فاز كردار وارد شد. اين مساله در روزهاي قبل اعتراض عده‌اي را برانگيخت و البته آقاي شريعتمداري در سرمقاله كيهان همان روز (روز سعدي و مبارزه با بدحجابي) از اين حركت حمايت كرد. من كه البته كوچكتر از آني هستم كه درباره مساله مهم و استراتژيكي مثل بدحجابي و برخورد با آن اظهار نظر كنم، ولي به خواهران بدحجاب و برادران خواهران بدحجاب و بقيه معترضين توصيه مي‌كنم زياد از شيوه‌هايي كه نيروي انتظامي در اين خصوص اعمال مي‌كند، گلايه‌مند نباشند و دائما شعار «كار فرهنگي» ندهند. در زير يك نمونه از يك «كارفرهنگي» كه در اصفهان انجام گرفته، مي‌آورم تا همه قدر كارهاي غيرفرهنگي را بيشتر بدانند. 
 
ماجرا هم از اين قرار است كه به گفته كسي كه اين طومار را به دست من رساند، در يكي از اماكن توريستي اصفهان چند نفر خيلي محترمانه به دوست راوي كه گويا همسرش اندكي بدحجاب بوده، نزديك شده، بعد از سلام و احوالپرسي طوماري با يك گل و كارتي با عنوان «محرمانه، فقط گل‌ها بخوانند» را به وي مي‌دهند. آقا كه حدس زده بوده اين نامه براي تذكر به وضع حجاب همسرش است، قبل از باز كردن نامه، به خاطر اينكه تذكردهندگان به جاي برخورد، «كار فرهنگي» را انتخاب كرده‌اند، از آنها قدرداني مفصلي مي‌كند و بعد از رفتن آنها طومار را نگاهي مي‌اندازد.  متن طومار را عينا مي‌بينيد:

بسم‌رب‌الزهرا

اي عزيز كه خداوند تو را به سرپرستي خانواده‌ات برگزيد، غيرت و مردانگي را پيشه خود ساز تا به گروه مردان راه يابي و نيك بدان كه پوشيدگي زنان، تبلور غيرت مردان آنهاست. پس با مردانگي، پاسدار حجاب ناموس خويش باش، آن‌گونه كه غيرت تو را احساس كنند.

امام صادق(ع) فرمود: خداوند غيور است و مردان غيرتمند را دوست دارد. 
 
اي عزيز، بدان نمايش جاذبه‌هاي جنسي بدن زن، تأثير در جسم و جان و هورمون مردان بيگانه را به همراه دارد. پس مبادا با بي‌حجابي ناموسمان، در تولد اولاد ديگران سهيم باشيم كه شيطان نيز سهامدار آنها خواهد شد و پوشيدگي زن، پادزهر اين نوع مشاركت است.

اي عزيز، ويژگي‌هاي جسمي زن از اسرار و حجاب، حافظ اسرار زيبايي‌هاي زن است، پس نبايد اسرار را بر نامحرمان افشا كنيم كه بر خود خيانت روا داشته‌ايم و خداوند، خيانت پيشگان را دوست ندارد.

 اداره كل اوقاف و امور خيريه استان اصفهان                   
 امر به معروف حوزه مقاومت بسيج 3 امام حسين(ع) و يك فاطمةالزهرا(س)

راوي مي گفت، قيافه دوستش بعد از «كار فرهنگي» و آگاهي از شريك بودن در تولد اولاد ديگران، خيلي ديدني بود.

   + nava neshat - ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥

 

دیشب حدودا نیم ساعتی تلفنی با یه قطره از دریا صحبت کردم  خواب جالبی بود حتی صداش کاملا الان یادمه موضوع صحبت هامون چیزهای عادی و روزمره بود من هم انگار باید آماده می شدم که برم سر جلسه امتحان ولی نمی دونم چرا هوا کاملا تاریک بود و من ترجیح می دادم با کیمیا (جالب اینکه تو خواب هم کیمیا صداش می کردم ) صحبت کنم تا برم سر جلسه امتحان!!!!! عجیب بود این خواب چون اصلا حتی بهش فکر هم نکرده بودم بهتره همبن حالا یه سری بهش بزنم ........ 

زندگیها جالب شده !!! شاید وقتش رسیده که بعضی واژه های جدید اضافه بشه به کلمات زندگی !!!

   + nava neshat - ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٤

لنگه کفش کهنه

هر بار شرکت تو یه مراسم ختم این فکر رو به ذهنم می آره که واقعا زندگی که به این سرعت می گذره چرا ما آدمها اینقدر حرص می زنیم برای پول بیشتر ٬موقعیت بهتر ٬...... برای همه چیز حرص می زنیم جز استفاده از ثانیه های زندگیمون .......

ثانیه های زندگی ...نمی دونم شاید به پوچی رسیده باشم ولی به نظرم مسخره است همه چیز این زندگی وقتی که تو حتی نمی تونی به سایه خودت رو دیوار اعتماد کنی ....

دیشب خواب بدی دیدم خیلی بد  ...........هوا هم امروز بدجوری دلش گرفته درست مثل من .

=============================

نوشته ها ی زیتون رو خیلی دوست دارم دختر شاد ٬پرنشاط و مهربونیه متاسفانه وب لاگش فیلتره حتی با چند تا فیلتر شکن هم نتونستم مطالبش رو ببینم اما امروز یاد یه جمله تو نوشته هاش افتادم که می گفت :

هميشه همينطوره...يکي تو رو دوست داره..تو يکي ديگه رو دوست داري..اونم يکي ديگه رو دوست داره..که اونم يکي ديگه رو..
اين وسط يهو دو تا جور در ميان..اون قبليه دل شکسته به عقب برميگرده...( عين بازي دومينو) و ميگه ((حالا که من به عشقم نرسيدم برم طرف اوني که منو دوست داره .بالاخره.لنگه کفش کهنه هم در بيابان نعمتيست...))من هيچوقت دوست ندارم رل لنگه کفش کهنه رو ايفا کنم..

قبلا هم به این مطلبش لینک داده بودم و جالب این که رو اولین کلیک رو آرشیوم درست همون صفحه باز شد (مثل اینکه زیاد هم بد شانس نیستم ) من هم حیفم اومد از این همه خوش شانسیم استفاده نکنم  و هنوز هم می گم که این حرف کاملا درسته .با مقایسه امسالم با اون سال به این نتیجه می رسم که سال به سال دریغ از پارسال حداقل اون موقع از این که پای سالم دارم خوشحال بودم  .....اما الان نه دوست دارم نقش لنگه کفش کهنه رو بازی کنم و نه اینکه برم سراغ لنگه کفش کهنه ...اصلا  کفش به چه دردی می خوره یا حتی پا

   + nava neshat - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱