این اولین پست در سال جدیده ازتمام دوستانی که سال نو رو تبریک گفته بودند صمیمانه تشکر می کنم و آروزی شادکامی دارم برای شما عزیزان .

 

تعطیلات امسال که  به من خیلی خوش گذشت چند روز اول مازندران و طبیعت زیبا و عشق من کوه و کوهنوردی  والبته لبنیات خوشمزه اونجا  وقتی برگشتم خونه هنوز تو حال و هوای اونجا بودم و شاد و سرحال تا اینکه کامپیوتر رو روشن کردم و متوجه شدم power  کامپیوتر سوخته!!!!

داستانش جالبه پسر شیطونی تو فامیل هست که من یکی رو دیونه کرده تا حالا 10 بار کل سیستم رو بهم ریخته و   من قبل از رفتن کابل دکمه power  رو قطع کرده بودم تا زمانی که نیستم از دست پسر شیطونی که همیشه دردسر ساز بوده برام راحت باشم اما این وروجک خلاصه کار خودشو کرده بود و در ادامه تلاشش برای روشن کردن سیستم رفت سراغ دکمه پشت powerو اونو رو 110 ولت گذاشته بود و ادامه داستان رو هم می دونین من بی خبر از همه جا کامپیوتر رو را انداختم و خودم کردم که لعنت .....

با توجه به تعطیلات و اینکه باز فرداش عازم اصفهان بودم از خیرش گذشتم و اما اصفهان ....... شهر زیبایی که من الان هم دلم براش تنگ شده خیلی خوش گذشت و عالی بود مخصوصا که همسفرهای من جون بودن و هم سن وسال و اگه با هم جهنم هم می رفتیم خوش می گذشت اصفهان تنها شهری بود که وقتی اونجا بودم دلم برای شهرم تنگ نشد و قبل از برگشتن به همه گفتم که بزودی یک بار دیگه باید بیام اینجا

اما یه صورت کوچولو تو پارک هشت بهشت از جلوی چشمم کنار نمی ره  اونجا بچه های زیادی بودند که از سر و کول ما بالا می رفتن که از شون دعا بخریم و بهشون کمک کنیم  اما یه پسر کوچولوی تنهایی بود که روی صورتش هم جای زخمهای تازه ای بود و می گفت از باقیمونده های زلزله بمه البته من باور نکردم ازش درباره ساعت زلزله و چیزهای دیگه پرسیدم که دیدیم اطلاعاتش درسته و وقتی حرف می زد چشماش می لرزید خلاصه یه برگ از فال هاش ازش گرفتم که شعر جالبی هم داشت ولی چون کاغذ شو بهش بر گردوندم یادم نمونده و بهش گفتم تو حالا یه کاسبی سعی کن کاسبی کنی نه گدایی !! از مردم بخواه فال ازت بخرن اما گدایی نکن با مهدی کوچولو حسابی دوست شدم اما متاسفانه چهره ش مدام جلوی چشممه

 

اما امان از این داداهای اصفهونی ..... کلی آدامس شیک بهم دادن بجای پول چون من زود گرمازده می شم دائم در حال خرید آبمیوه یا آب معدنی بودم و اونها هم دائم بجای پول خرد آدامس شیک می دادن 2تا جای پنجاه تومن باقیمونده .

یه جا هم از یه اغذیه فروشی پرسیدیم رستوران شهرزاد کجاست گفت نمی دونم در حالیکه وقتی پیداش کردیم فهمیدیم  خیلی نزدیک هم بودن واین یه جور جلب مشتری بود و  وقتی بر می گشتیم یکی از بچه های مسخره صداش کرد و گفت : آقا رستوران شهرزاد کنارتونه و بهش آدرس دادو اضافه کرد ایندفعه کسی آدرس پرسید بهش بگین جدا که هیچکس اونجا حتی  آدرس هم نمی داد

 

و بزرگترین عقده این سفر : من خلاصه بریونی نخوردم

 

 

   + nava neshat - ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱۱