ارمغان

به دیوار بلند کوه خواهم رفت
که دستم را
به پای ابرش آویزم
که اشکم را
برد چون ارمغان عشق تا کوی اش

دیشب خوابهای بدی دیدم و تمام شب تو خواب ناراحت و مستاصل بودم و خلاصه تعبیر شد ..........
ساعت 9:30شب دوستم زنگ زد ..........یه قلب دیگه هم شکست و یه تیکه اش برای همیشه گم شد................
خدایا من نمی فهم چطور بعضی از افراد به خودشون اجازه می دن با احساسات دیگران بازی کنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چند تا آدم خوبه باقیمانده رو هم دیو کن اینجوری زندگی برای همه راحت تر می شه .. کسی رو می شناسم که از داخل ماشین یکی با موبایل طرف به BF شماره nامش زنگ میزد و اونقدر راحت نقش بازی میکرد که آب از آب تکون نمی خورد .......................................


من که با نوشتن اینها کمی تخلیه شدم ولی نمی دونم گریه دوستم تموم شده یا نه ؟

   + nava neshat - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۳۱