روز پدر مبارک

 

حالا چون روزه مرده و این حرفها نمی گم که چرا روز مرد تعطیله و روز زن نیست

 

******************************

روزت مبارک آقاهه !!!!

 **********************************************

روزی روزگاری درخت سیب بزرگ و سرسبزی وجود داشت که پسرکی هر روز عاشقانه گرد آن می چرخید، از آن بالا می رفت، میوه اش را می خورد و زیر سایه اش می خوابید. او درخت را خیلی دوست می داشت، درخت هم او را دوست داشت و از بازی کردن با آن لذت می برد. زمان گذشت پسرک بزرگ تر شد حالا دیگر اطراف درخت بازی نمی کرد و درخت تنها بود و غصه می خورد. بالاخره یک روز پسر نزد درخت آمد. درخت خوشحال شد. گمان کرد پسر برای بازی با او آمده، اما پسر گفت: من دیگر بچه نیستم و اطراف درختان بازی نمی کنم الان دلم می خواهد با اسباب بازی هایم بازی کنم وبرای خریدن آن ها به پول احتیاج دارم. درخت گفت: متاسفانه من پولی ندارم اما تو می توانی همه سیب های مرا بچینی و بفروشی و اسباب بازی بخری. پسر که بسیار هیجان زده شده بود، همه سیب ها را چید و درخت را با خوشحالی ترک کرد اما پس از چیدن سیب ها تا مدتها بازنگشت ودرخت دوباره در غم خود فرو رفت. روزها از پس یکدیگر گذشتند تا اینکه یک روز پسر که حالا دیگر برای خود مردی شده بود، نزد درخت بازگشت. درخت از خوشحالی درپوست خود نمی گنجید. فکر کرد، که حتما این بار با او بازی خواهد کرد. اما مرد گفت که مجبور است برای اینکه سرپناهی برای خانواده اش فراهم آورد، کار کند و از درخت کمک خواست. درخت خانه ای نداشت که به او هدیه دهد. اما شاخه های خود را به او بخشید تا برای خود و خانواده اش خانه ای بسازد. تمام شاخه های درخت را برید و آن جا را ترک کرد درخت هم از دیدن دوباره او به وجد آمده بود اما این شادی دیری نپایید چون باز هم مدت ها گذشت اما از مرد خبری نشد. درخت دوباره تنها و غمگین شده بود. در یک روز گرم تابستان، آن مرد دیگر بار نزد درخت آمد و دل درخت از دیدن او روشن شد: بیا و با من بازی کن!م رد جواب داد من دیگر دارم پیر می شوم دلم می خواست قایقی داشته باشم و با سوار شدن بر آن کمی خود را سبک و آرام می کردم. می توانی قایقی به من بدهی؟ این بار درخت تنه خود را به او بخشید و آرزو کرد که خوش و خرم به قایقرانی بپردازد. به این ترتیب پیرمرد تنه درخت را هم برای ساختن قایق با خود برد و تا مدت ها پیدایش نشد سال ها گذشت و بالاخره یک روز مرد بازگشت درخت درحالی که قطره اشکی از چشمش فرو می افتاد به او گفت: من دیگر چیزی برای دادن به تو ندارم. تنها چیزی که برایم مانده ریشه های در حال خشکیدن من است پیرمرد پاسخ داد من دیگر چیز زیادی ازتو نمی خواهم فقط نیاز به جایی برای استراحت دارم بعد از گذشت این همه سال دیگر خسته شده ام و رمقی برایم باقی نمانده است.درخت در حالی که هم گریه می کرد و هم می خندید گفت: چه خوب! ریشه های کهن یک درخت بهترین جا برای استراحت است. بیا روی آنها بنشین واستراحت کن. آن مرد سمبلی از خود توست و درخت سمبلی از والدین تو!
مترجم: نیلوفر مومن خانی - ماهنامه موفقیت

   + nava neshat - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٦