به تماشا سوگند

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای د ر قفس است .

اولين باره که می خواهم تو وبلاگی که هنوز اسمی هم نداره چیزی بنویسم ...یادمه آخرین داستانی که نوشته بودم در دوران دبستان بود نویسنده ای بودم برای خودم .........بعد اونم تنها نوشته هام انشاء بود و از اين قبيل ...حالا با اين همه سابقه و افتخارات فوق الذکر
با يه اعتراف شروع می کنم ...
من بی ظرفيت از ديروز ثانيه شماری می کردم که بيام سراغ اين نوزاد و توش چيز بنويسم ..
به همین خاطر می خواهم سوار بر اسب استعداد نویسندگیم چهار نعل و تخت گاز یه حکایت رو که روزگاری به دوستم شیخ مصلح الدین هدیه کرده بودم اینجا بنویسم :

اهم اهم .... معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی ٬ تلخ گفتار ٬ بدخوی ٬ مردم آزار٬ گدا طبع ناپرهيزگار ٬ که عيش مسلمانان بديدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سيه کردی .

جمعی پسران پاکيزه و دختران دوشيزه بدست جفای او گرفتار . نه زهره خنده و نه يارای گفتار .گه عارض سيمين يکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورين ديگری شکنجه کردی .

القصـــــــــــــــــــــــــــــــه شنيدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را بمصلحی دادند پارسای سليم ٬ نيکمرد حليم که سخن جز بحکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی .

کودکان را هيبت استاد نخستين از سر برفت و معلم دومين را اخلاق ملکی ديدند و يک يک ديو شدند ٬ بااعتماد حلم او ترک علم دادند .اغلب اوقات بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی ..............


بله ومن مشابه اين داستان رو تو جامعه خودمون زياد ميبينم وباز به اين نتيجه می رسم که انگار ايرانی جماعت فقط زبان جبر و زور رو ميفهمند......
برای امروز کافیه .....
چه دل پری داشتـــــــــــــم خبر نداشتــــــــم

این بیت آخر از دوستم شیخ بود.............

   + nava neshat - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۸