خاطرات هاشور زده
دستهایم انگار ورق میخورند و من زیر سقف پر ستارة روستا، کودکیهای تو را
نقاشی میکنم. کودکیهایی که لبریز از گندم و مردم نیست. کودکیهایی که پر از
بابونههای لگدمال شده است، با خاطراتی هاشور زده.
دستهایم انگار ورق میخورند، بیآن که آرزویی داشته باشم، به تو میرسم. با
نگاهی تکهتکه و آینهای که همیشه «واژگونم» میکند.
اما فراموش نکن خوشبختتر از من درخت بهار نارنجی است که حرف های در گوشی
تو را در باد شنیده است و برای همه تکرار میکند.
نوشته های بالا از وب لاگ چرا اسم تو لیلا نیست برداشتم ٬ من که از نوشته هاش خوشم اومد .
*********************
هر چه که زمان می گذره من بیشتر می فهمم که چقدر کارها تو کشور ما کیلویی انجام می شه هر چی پیش آمد خوش آمد ... چند نفر وارد و ناوارد می شینن اون بالا طرح می دن و تصمیم میگیرن حتی بعضی وقتها طرحهای خیلی خوب هم (البته اگر خوب اجرا بشه ) به به و چه چه و اختصاص بودجه کلان از پول این مردم بدبخت و گرفتار به این موضوع و والسلام ....... بقیه اش می شه کاغذ بازی .....نه قانونی نه بررسی بازخورد این طرح ..........
آقای احمدی نژاد بجای پرداختن به شعار عدالت اجتماعی به مدیران دولتت مدیریت زمان ٬ برنامه ریزی و کنترل رو یاد بده که در اینصورت عدالت اجتماعی خودبخود ایجاد می شه
****************
گاهی اوقات واسطه خرید کامپیوتر برای دوستان می شم بعد یه وقتهای می بینم که تمام حواس خانوم خونه متوجه هماهنگ بودن رنگ مانیتور یا دکمه های کی بورد یا حتی ماوسه و از یه طرف همهاهنگیش با پرده و رنگهای کتابهای کتابخونه است کلی خجالت می کشم حالا تا یه حدی هما هنگی تو رنگ و شکل اینها خوبه اما آخه دیگه این همه اونم برای خرید کامپیوتر
.....حالا فرض کنید کیسهای هنری مثه این کدو تنبل متداول شه اونوقت دیگه چی می شه ؟؟؟؟
نظرات ()
