لنگه کفش کهنه

هر بار شرکت تو یه مراسم ختم این فکر رو به ذهنم می آره که واقعا زندگی که به این سرعت می گذره چرا ما آدمها اینقدر حرص می زنیم برای پول بیشتر ٬موقعیت بهتر ٬...... برای همه چیز حرص می زنیم جز استفاده از ثانیه های زندگیمون .......

ثانیه های زندگی ...نمی دونم شاید به پوچی رسیده باشم ولی به نظرم مسخره است همه چیز این زندگی وقتی که تو حتی نمی تونی به سایه خودت رو دیوار اعتماد کنی ....

دیشب خواب بدی دیدم خیلی بد  ...........هوا هم امروز بدجوری دلش گرفته درست مثل من .

=============================

نوشته ها ی زیتون رو خیلی دوست دارم دختر شاد ٬پرنشاط و مهربونیه متاسفانه وب لاگش فیلتره حتی با چند تا فیلتر شکن هم نتونستم مطالبش رو ببینم اما امروز یاد یه جمله تو نوشته هاش افتادم که می گفت :

هميشه همينطوره...يکي تو رو دوست داره..تو يکي ديگه رو دوست داري..اونم يکي ديگه رو دوست داره..که اونم يکي ديگه رو..
اين وسط يهو دو تا جور در ميان..اون قبليه دل شکسته به عقب برميگرده...( عين بازي دومينو) و ميگه ((حالا که من به عشقم نرسيدم برم طرف اوني که منو دوست داره .بالاخره.لنگه کفش کهنه هم در بيابان نعمتيست...))من هيچوقت دوست ندارم رل لنگه کفش کهنه رو ايفا کنم..

قبلا هم به این مطلبش لینک داده بودم و جالب این که رو اولین کلیک رو آرشیوم درست همون صفحه باز شد (مثل اینکه زیاد هم بد شانس نیستم ) من هم حیفم اومد از این همه خوش شانسیم استفاده نکنم  و هنوز هم می گم که این حرف کاملا درسته .با مقایسه امسالم با اون سال به این نتیجه می رسم که سال به سال دریغ از پارسال حداقل اون موقع از این که پای سالم دارم خوشحال بودم  .....اما الان نه دوست دارم نقش لنگه کفش کهنه رو بازی کنم و نه اینکه برم سراغ لنگه کفش کهنه ...اصلا  کفش به چه دردی می خوره یا حتی پا

   + nava neshat - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱