قصه ام دیگر زنگار گرفت

این شعر رو بخاطر  دوستی می نویسم که بهش ارادت دارم و همیشه منو تحمل کرده 

 

دلسرد

 

قصه ام دیگر زنگار گرفت :

با نفسهای شبم پیوندی است .

پرتوی لغزد اگر بر لب او

گویدم دل : هوس لبخندی است .

 

 

خیره چشمانش با من گوید :

کو چراغی که فروزد دل ما ؟

هر که افسرده به جان با من گفت :

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

 

 

خشت می افتد از این دیوار .

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ ،

سیل اگر آمد آسانش برد .

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف ،

سرنگون خواهد شد بر سر ما .

گاه می لرزد با روی سکوت :

غول ها سر به زمین می سایند .

پای در پیش مبادا بنهید ،

چشم ها در ره شب می پایند!

 

 

تکیه گاهم اگر امشب لرزید

بایدم دست به دیوار گرفت .

با نفسهای شبم پیوندی است :

قصه ام دیگر زنگار گرفت .

 

سهراب سپهری .

 

 

 

 

   + nava neshat - ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱۱