آسمان آبی تر

  آب آبی تر

  من در ایوانم رعنا سر حوض

  رخت می شوید رعنا

   برگها می ریزد

  مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است

 من به او گفتم : زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست

  زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند

  من ودا می خوانم گاهی نیز

  طرح می ریزم سنگی مرغی ابری

   آفتابی یکدست

 سارها آمده اند

  تازه لادن ها پیدا شده اند

  من اناری را می کنم دانه به دل میگویم

  خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

   می پرد در چشمم آب انار اشک می ریزم

  مادرم می خندد

  رعنا هم .(سپهری )

***********************************************************

دنبال ایجاد یه تغییر رویه اساسی هستم نمی دونم ازم بر می آد یا نه به این نتیجه رسیده ام که چند تا مشکل اساسی دارم من .مثلا متاسفانه همیشه  بیشتر از اینکه به حال و آینده فکر کنم تو گذشته زندگی می کنم و این خیلی بده یکی از نشانه های این مشکلم اینه که تو حفظ خاطرات خیلی تلاش می کنم که گاهی هم خیلی عجیب غریب می شه کارام. یادمه آخرین روزی که پدرم رو دیدم قبل از رفتنش یه مقدار پول توجیبی برای من گذاشته بود ۲ روز بعد وقتی فهمیدم که دیگه نمی بینمش اون پولها رو با دقت بسته بندی کردم که نگهش دارم  یا حتی یه بار به مدت چند ماه یه آدامس افتاده کف ماشین رو حفظ کردم تا خاطره کسی که از دستش اون آدامس افتاده بود حفظ شه و خیلی خل بازیهای دیگه . . . . . . . . یه آیدی که بیشتر از ۶ سال ازش استفاده می کردم از دست دادم . اصلا هم نفهمیدم چه جوری !!!!!!!!!!! با این که بیشتر محتویاتش روwrite  کرده بودم و دارم اما باز احساس می کنم یه چیزی ازم کم شده و عینه یه مادر که برای بچه مرده اش غصه می خوره ناراحت شدم . ولی شاید اینجوری بهتر باشه و حتما خواست خدا بوده برای کمک به من که یه کمی از این فضای مجازی دور شم . می خوام میزان استفاده ام از اینترنت رو هم به حداقل برسونم البته به این هم امیدوار نیستم  

***********************************************************************

تو این نوشته ها خودمو عینه یه آدم خل و دیونه می بینم  البته نگران من نشید ظاهرا این قدر خل و چل نیستم ولی خب اینجا  آدم یه جورهای راحتر می تونه چرت و پرتهای وجودشو  (چیییییییی شد )  رو کنه !!!!!!!!!

داستان شیرین و فرهاد رو  هم اینجا خیلی خلاصه می تونید بخونید

****************************************************************************************************

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت                                  در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم                                    عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آنچنان که ندانم زبیخودی                                در عرصه خیال که آمد کدام رفت

چند تا زمان هست تو شبانه روز که اصلا بدون نگاه کردن به ساعت متوجه اش میشم حالا تو هر مکان یا حالی باشم . . . . . . . هیچ راهی برای اسیر کردن روح بازیگوش وجود نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 *********************************************************************************************************************

آهای خرداد خیلی طولانی شدی جمع کن برو

 

 

*

   + nava neshat - ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٦