هديه

خانمی مقداری پول بر داشت تا پسرش را به سینما ببرد .پسرک هیجان زده بود و مدام از مادرش می پرسید چقدر طول می کشد تا به سینما برسند .

زن پشت چراغ قرمز توقف کرد گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود .آوایی به او گفت :تمام پولت را به او بده.

زن با آوا بحث کرد . به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد .آوا پافشاری کرد :همه پولت را بده.

زن گفت : می توانم نصف پولم را بدهم و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود .

اما آوا حاضر به بحث نبود : همه پولت را بده !

زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح بدهد.

اتومبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد.

گدا گفت : خدا وجود دارد و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است .غمگین بودم و شرمنده از گدایی . بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم . با خود گفتم :اگر خدا وجود دارد هدیه ای به من می دهد.

 

پائولو کوئلیو  

 

   + nava neshat - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٤