معمولا جمعه ها که خونه بمونم حتما یه کتابی می خونم و امروز خیلی اتفاقی کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشته مصطفی مستور رو خوندم که قسمتهای از اونو اینجا نوشتم . شاید به نظرتون خیلی بچه گانه و احمقانه بیاد اما من بعد از خوندنش بعد از مدتها  درست مثل اون روزها  گریه کردم  درست به همون شدت با درد شدیدی تو گلوم .از خودم متنفرم .

یکشنبه /سوم مهر ماه صبح ساعت 10:20

hasti:سلام

mehraveh:شما؟

hasti:من؟

a/s/l? :mehraveh

hasti:چی؟

mehraveh:تا حالا چت نکردی؟

hasti:نه نکرده ام .

mehraveh:معلومه .عینهو مادر بزرگ من .بگذریم

hasti:بله بگذریم.

mehraveh:منظورم age/sex/location  بود البته اگه انگلیسیت عین مادربزرگم نباشه

hasti:27/m/iran

mehraveh:خوبه

hasti:چی خوبه ؟

mehraveh:این که تو مردی چون من زنم و اصلا خوشم نمی آدبا زنها چت کنم

.

.

.

دوشنبه /چهارم مهر ماه /عصر ساعت 7:17

mehraveh:سلام خیلی وقته منتظری /

hasti:از هفت اینجام

mehraveh:ببخشید رفته بودم سینما با شادی و سودابه یه فیلم کمدی کلی خندیدیم .یه آقایی از پشت سر هی می گفت :خانم ها لطفا آرومتر .شادی گفت :فیلم کمدی یه دیگه .گریه کنیم ؟

hasti:خوبه

mehraveh:چی خوبه ؟

hasti: این که خندیدید .

hasti:براتون یه شعر گفتم

mehraveh:شعر ؟جدی؟مگه شما شهر هم می گید ؟

mehraveh:منظورم از شهر شعر بود.وقتی تند تایپ می کنم اشتباه می شه...........................................

.

.

.

.

hasti:من هم دوستی داشتم که در باره زندگی عقاید جالبی داشت

mehraveh:چه عقیده ای ؟

hasti:اون دیگه حالا نیست .مرده .

mehraveh:مرده .

.

hasti:همین تموم شد .

hasti:چرا حرف نمی زنی /چراغت که روشنه .؟

hasti:کجایی؟

hasti:خواهش می کنم چیزی بگو

mehraveh

سه شنبه / پنجم مهر ماه /عصر ساعت 4:45

hasti:سلام

mehraveh:تو بیست و چهار ساعت تو شبکه ای ؟کی اومدی؟

hasti:از یک ساعت و سی و پنج دقیقه پیش منتظرتم .

mehraveh:صبح رفتیم بازار سودی یه دامن قرمز خرید .اون قدر کوتاه که جلو خودش هم روش نیست بپوشه ومن یه جفت کفش تایوانی  پاشنه دار خریدم .....پنج شنبه عروسی سو فیاست خواهر سودی .

hasti:خوش به حال سودی .

.

.

hasti:د.د

mehraveh:چی ؟

hasti:این مخفف یه جمله است که گفتنش برای من خیلی  سخته .گاهی ناگهان می آد و باید زود بگم تا از دستش خلاص شم ....................

چهارشنبه /ششم مهر ماه /صبح ساعت 11:07

mehraveh:شماره مو بایل تون رسید .مرسی .به تون زنگ می زنم .شاید امروز ظهر .

پنج شنبه /هفتم مهر ماه /صبح ساعت 6:00

mehraveh:اومدم نبودید .چند دقیقه دیگه بر می گردم

mehraveh:باز هم نبودید ()

جمعه /هشتم مهر ماه /صبح ساعت 3:19

mehraveh:سلام تازه از عروسی بر گشتم .هنوز لباس عوض نکردم .افتضاح بود یعنی من افتضاح بودم .نمی دونم چه مرگم شده بود .سودی می گفت :چه مرگته دختر چرا بغ کردی ؟.............................................

جمعه /هشتم مهر ماه /صبح ساعت 4:10

نیم ساعت پیش خوابیدم اما یهو مثل دیونه ها از خواب بیدار پریدم و کامپیوتر رو روشن کردم .انگار کسی به من می گفت اومده ای تو شبکه این وقت شب پشت کامپیوتر چه غلطی می کنم ؟چه مرگم شده ؟

......

سه شنبه  /دوازدهم  مهر ماه /شب  ساعت 9:14

mehraveh:توی چند روز گذشته چند بار اومدم نبودید دیروز دو بار تلفن زدم جواب نمی دادید .پیغامی هم نگذاشته بودید .نمی خواهید با من حرف بزنید ؟

چهار شنبه  /دوازدهم  مهر ماه /شب ساعت 11:39

hasti:پیام ساعت چهار و ده دقیقه ای صبح جمعه تون رو خوندم فقط دیوانه ها ،فقط عاشق ها ، فقط اونهایی که خیلی خیلی  متفاوت اند .............................

چهار شنبه  /سیزدهم  مهر ماه /عصر ساعت 4:00

mehraveh:سلام

hasti:سلام یه شعر برات گفتم .یعنی برای کفش هات .کفش های تایوانی پاشنه بلند  45 درجه

mehraveh: برای کفشهام

mehraveh:نوشته بودی : فقط دیوانه ها ،فقط عاشق ها ، فقط اونهایی که خیلی خیلی  متفاوت اند .............................خوب که چی؟چرا جمله ات رو کامل نکرده بودی؟

hasti:تو میتونی هر چی که دلت بخواد ته اون جمله سر بریده بذاری و کاملش  کنی .

من چیزی بهش اضافه نمی کنم من می خوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام بذارم تا کلماتش به التماس بیفتند .....................................................................................................

.

.

hasti:د.د

mehraveh:من هم همینطور

hasti:زیاد

mehraveh:من هم زیاد

hasti:خیلی خیلی زیاد

hasti:کاش می تونستم از توی این کلمات از توی سیم ها و کابلها و تلفن و کامپیوتر بیام اونجا .بیام پیش تو

mehraveh:من هم همینطور

hasti:دستت رو بذار رو صفحه ی مونیتور

mehraveh:گذاشتم

hasti: من هم گذاشته ام .

پنج شنبه /چهاردهم مهر ماه /ساعت 11:43

mehraveh:سلام

hasti:سلام دیروز موبایلم رو از من گرفتند .به خاطر تلفن روز چهارشنبه شما .

mehraveh::کی ؟کی موبایلتون رو برد ؟

hasti:آدمهای اینجا

mehraveh:آدمهای اونجا؟ا.ونجا دیگه کجاست؟

hasti:همین جا که من هستم .کوهی می گه ما نباید با زنها تماس داشته باشیم .........

mehraveh:کوهی دیگه کی هست ؟

hasti:رئیس اینجاست

.

.

پنج شنبه /چهاردهم مهر ماه /ساعت 11:43

 

کامپیوترم را امشب تحویل می دهم نه بخاطر کوهی .به خاطر خودم من دارم اینجا ذوب می شوم .اگر کامپیو ترم را به آنها دادم دیگر نمی توانم با شما تماس بگیرم .تنها شاید در خوابهایم .

.

.

.

.

.

چهار شنبه /بیستم مهر ماه /صبح ساعت 5:37

mehraveh:دیشب توی پله های خونه لیز خوردم .بس که تند تند می رفتم بالا.زانوم زخمی شد .مادرم می گفت دختر حواست کجاست؟شب ،قبل از خواب توی رختخواب مثل بچه ها بغض کردم و تا دیر وقت گریه می کردم به خاطر زانوم  نبود تسمه ی کفشم پاره شده بود .

 

 

 

 

 

 

 

   + nava neshat - ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۳