باران
خلاصه گرما گورشو گم کرد ومن امروز حدود دو ساعتی تو باران که نمی شد گفت شاید پودر باران ! پیاده روی کردم و جدا لذت بخش بود می بینید به چه چیزهای دلخوشم 
سراب
آفتاب است و بیابان چه فراخ!
نیست در ان نه گیاه و نه درخت .
غیر اوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت .
در پس پردهای از گرد وغبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه .
تنش از خستگی افتاده ز کار .
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی خشک گلو .
پای عریانش مجروح ز خار
هرقدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب .
سهراب سپهری
+
nava neshat - ۱٢:٠٩ ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۳
نظرات ()
