الجن

این ماجرا رو از یه مجله خوندم نظر شما چیه؟ ؟؟؟

 

 

صحبت از مهدی عباسی ده ساله دانش آموز کلاس چهارم دبستان در منطقه دستگرد قداره  از توابع شهرستلن خمینی شهر  است که تا اصفهان 5 کیلومتر فاصله دارد  پدرش کارمند یکی از هتلهای اصفهان است ........

در روستای یاد شده لازم نیست به دنبال آدرس خانه عباسی بگردید چرا که همه می دانند آن خانه کجاست و درباره اتفاقات آن خانه صحبت می کنند .

.......

.................................

مهدی می گویید : هر کجا که قدم می گذارم شیشه ها از داخل شروع به شکستن می کنند !!

 

پدرش می گوید 17 شیشه  از منزل ما در یک لحظه شکست و به علت  سرمای زیاد خانواده را به منزل همسایه بردم اما شیشه های آنها نیز شکست ..........

پس از سه روز تصادفا مهدی را به خانه خاله اش فرستادم یک ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند : شیشه های خانه ما خودبخود شکسته است دیگر بر این باورم شد که این موضوع به مهدی ارتباط دارد .

.............

.......................

به مهدی می گوییم :مهدی جان فکر کن ببین چه اتفاقاتی افتاده از ابتدا برایمان بگو !

به گوشه ای خیره می شود انگار خجالت کشیده که در این سن کم این همه به او توجه شده ...

..

ومهدی لب باز می کند :

آنها 5 نفر هستند دوستان من هستند .لباس سیاه می پوشند مثل ما انسان ها هستند البته من واضح نمی توانم صورتشان را ببینم اما یک تفاوت دارند که پاهایشان مانند بز یا گوسفند سم دارد

آن ها با من دوست هستند اما اگر حرفهایشان را گوش نکنم اذیتم می کنند دفعه اول من رو با سنگ زدند که بابا مرا به دکتر برد ..

...

ومهدی می گوید  : از شب اول که آنها شیشه های  ما را شکستند من با آنها دوست شدم آنها چشم مرا می بندند و مرا به این ور آنور می برند

.......

..........

پدر در اد امه می گویید مهدی را گاهی اذیت هم می کنند برای مثال به او می گویند شبی  سه بسته سیگار باید بکشی !!!!!!!!!!!!(عجب جنهای نابابی    )

اگر من اجازه نمی دادم شیشه ها می شکست و تنها یک شب اجازه دادم چرا که می دیدم  مهدی اذیت می شود ویا این که شبی 3 کیلو خیار بخور !!!

خود مهدی می گوید: دو نفرشان سن زیادی دارند یکی شان 1200 سال و دیگری که خیلی با من صمیمی است  700 سال دارد و نامش زقیه است !!.............

مهدی می گویید آنها به من گفتند ما جن هستیم  اما نام ما را جن صدا نزنید به ما الجن بگویید ........ 

 

 

   + nava neshat - ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٤