کوچه تنهايی

جدا خوش به حال سهراب با این افکارش و چیزهای که می تونست با فکرش ببینه حتما نوشتن چنین شعری خیلی باید لذت بخش باشه ! خوندنش که عالیه 

 

 

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور .

کاغذهای دیدم از جنس بهار.

موزه ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب .

سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سئوال

....

.......

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه آن پیدا بود

......

.........

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهایی .

......

......

عشق پیدا بود موج پیدا بود .

برف پیدا بود دوستی پیدا بود .

کلمه پیدا بود .

آب پیدا بود عکس اشیا در آب .

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات .

شرق اندوه نهاد بشری .

فصل ول گردی در کوچه زن .

بوی تنهایی در کوچه فصل.

 

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود .

 

   + nava neshat - ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۱۱