روز پدر مبارک

نمی خواستم هیچ مطلبی در مورد این روز بنویسم ولی دیشب بعد از مدتها خوابشو دیدم تو یه مهمانی عجیب که تو خونمون بود. میز زیادی تو حیاط خونمون  چیده بودیم  و سر میز غذا من کنارش نشستم و اون فقط  به من نگاه  می کرد ولی  اصلا با من حرفی نزد .....

ای کاش ...

 

 

سال 72 اولین سالی بود که روز پدر اعلام شد وروزی  بود که به من بدترین خبر زندگیم رسیده بود و بدتر از همه اونموقع خونه و برادر و خواهر کوچکترم به من سپرده شده بودند چون من می خواستم برادر و خواهر کوچکم تا رسیدن بقیه به خونه حداقل یه روز دیرتر از موضوع مطلع بشن خودمو کنترل می کردم و شاید هم نمی خواستم با واقعیت روبرو بشم

 

همون روز یکی از دوستانم که مادرشو 7سال پیش زمانی که رضا برادرش 2 ساله بود از دست داده بود بیخبر از همه جا با خو شحالی باهام تماس گرفت  و گفت : شنیدی امسال روز پدر اعلام شده !! چیزی خریدی  رضا خیلی خوشحاله و .... ازم می خواست که باهاش برای خرید کادو روز پدر برم من هم از یه طرف دلم می خواست تمام غصه هامو براش  فریاد بزنم و از یه طرف دلم نمی اومد شادی این بیچاره رو خراب کنم فقط گفتم حالم خوب نیست نمی آم.

گاهی فکر می کنم اگر همون موقع راحت گریه می کردم و اونقدر خودداری نمی کردم الان راحت تر بودم حتی اون شب به درخواست برادرم براش شام ماکارونی درست کردم ...

 

روزهای وحشتناکی بود ....

 

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت برود از یاد من  و تو

 

مثل سابق دوست دارم حتی بیشتر ای کاش بودی تامن هم فقط نگاهت می کردم

روحت شاد باشه  اگر کسی راهشو گم کرد و این صفحه رو دید لطفا برای شادی روحش دعا کنید .  

 

 

 

   + nava neshat - ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۱٩