ستاره شناس

من و دوستم مرد کوری را ديديم که در سايه معبد تنها نشسته بود . دوستم گفت : ببين اين داناترين مرد سرزمين ماست .
آنگاه من از دوستم جدا شدم و به سوی آن مرد رفتم و درود گفتم . پس با هم سخن گفتیم .

لحظه ای بعد من گفتم می بخشید که می پر سم ولی شما از کی کور شده اید ؟

من کور به دنيا آمده ام .

گفتم چه رشته ای از دانش را دنبال می کنيد ؟
گفت من ستاره شناسم .
آنگاه دستش را روی سينه گذاشت و گفت :

من همه اين خورشيدها و ماه ها و ستاره ها را رصد می گيرم .

   + nava neshat - ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٤