/ 10 نظر / 9 بازدید
سحر

گاهي که دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي کنم اما دريغ که گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر کوه کوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست کم يکي که بهار است سلام صبح دل انگیز 29 روز از بهار 88 که با ديدن نوشته های قشنگ وبت شروع شده بخیر باشه....لذت بردم..دوست داشتی با قدمهای سبزت کلبه منم مزین کن..منتظرتم..روزت دل فریب مهربان... روز خوش[گل]

azamusic

اول اینکه سلام دوم اینکه همچنان در آرزو بمان سوم اینکه قالب وبلاگت هم دیو و سیاهی شد!

شیدا

تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم

مزدور

سلام می خرم برات منظورم انسان اخه راحت خرید و فروش می شه!!

شیدا

دیشب برای اخرین دیدار چشمانم را روبه تو باز کردم و به چشمان تو خیره شدم و از ته دل برایت حرفت زدم و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم تا تمامه تاریکی های دلم را روشن کنی کاش میشد که ماله من باشی کاش میدانم , میدانم باز زمان رفتن است منتظرت میمانم ای ستاره ی تنهایی من

مزدور

سلام حالا دیگه ما شدیم لولو؟ همون حقته پس از دیو و دید ملول باشی!!!